چرا نباید با پسرت «رفیق» شوی؟ سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه، روز خوبی رو سپری کرده باشید و شبتون به خیر. پیشنهاد میکنم این گفتوگوی صوتی رو یا داخل ماشین، تا رسیدن به مقصدتون گوش بدید، یا قبل از خواب، توی رختخوابتون. البته در تنهایی و زمانی که پسرتون حضور نداشته باشه.
یک گلایه که بارها از پدرها شنیدهام
گاهی بعضی از باباها میگن:
«پسر ما از هر کسی حرفشنوی داره، غیر از منِ باباش که دلسوزشم! خدا نکنه رفیقش چیزی بگه، دوستش بگه، آشناش بگه یا هر کس دیگهای حرفی بزنه؛ حرف همه رو میشنوه، اما حرف من رو نه!»
بعد هم با یک نگاه به ظاهر روشنفکرانه، میرن پیش بعضی از روانشناسهای زرد و میپرسن:
«آقای دکتر! برای اینکه رابطه پسرمون با ما بهتر بشه و از ما حرفشنوی داشته باشه، دقیقاً باید چیکار کنیم؟»
متأسفانه بعضی از این افراد هم فقط حرفهای پوپولیستی و مردمفریبانه میزنن و خیلی راحت جواب میدن:
«برو با پسرت رفیق شو.»
آیا راهحل، رفیق شدن با پسر است؟
پدر هم با خودش فکر میکنه: «اگر قرار باشه با پسرم رفیق بشم، پس باید همون کارهایی رو انجام بدم که رفیقها با هم انجام میدن؛ شوخیهای عجیبوغریب، کارهای ساختارشکنانه، وقتگذرونیهای خاص، دیدن بعضی فیلمها، شنیدن بعضی حرفها و...»
یعنی تصور میکنه هرچه بیشتر شبیه رفیقهای پسرش رفتار کنه، رابطهشون بهتر میشه.
اما این راهحل نیست.
مطمئن باشید هر چیزی ممکنه راهحل باشه، اما این یکی، راهحل این مسئله نیست.
پدر نباید با از بین بردن جایگاه خودش، انتظار داشته باشه بعدها پسرش از او حرفشنوی داشته باشه.
یک سؤال مهم
ممکنه اینجا بپرسید:
«پس اگر با پسرمون رفیق نشیم، یعنی اجازه بدیم دیگران هر کاری دلشون خواست انجام بدن و روی اون اثر بذارن؟»
نه.
اتفاقاً از همینجا باید زیربنای ارتباطات پسرتون رو دوباره با هم مرور کنیم.
چه کسانی در تربیت پسر شما نقش دارند؟
اگر قرار باشه آدمهای مهم زندگی پسرتون رو بشماریم، به این فهرست میرسیم:
پدر
مادر
برادر
خواهر
خاله
عمه
دایی
عمو
مادربزرگ
پدربزرگ
پسرخاله
پسردایی
پسرعمو
پسرعمه
اینها آدمهای اطراف زندگی یک بچه هستن.
حالا یک سؤال... اگر یک بچه همه این افراد رو داشته باشه، اما معلم نداشته باشه، اثر داره؟ معلومه که داره. اگر همه اینها رو داشته باشه، اما مربی نداشته باشه، چی؟ متأسفانه امروز در جامعه ما این اتفاق زیاد دیده میشه، ولی این هم اشتباهه. حالا اگر همه این افراد رو داشته باشه، اما رفیق نداشته باشه، باز هم اتفاق خوبی نیست.
رفیق را نمیتوان از زندگی پسر حذف کرد
بابای عزیز... فقط به این جمله دقت کن. تو هیچوقت نمیتونی رفیقها، مربیها و معلمهای زندگی پسرت رو حذف کنی. اصلاً اگر بخوای حذفشون کنی، اشتباه کردی؛ چون بخش مهمی از فرایند تربیتش رو ناقص میکنی. پس سؤال درست این نیست که چطور رفیقها رو حذف کنیم. سؤال درست اینه که: چطور از همین رابطهها برای تربیت پسرمون استفاده کنیم؟
آغاز یک نگاه متفاوت
اگر پسر من نسبت به حرف من گستاخ شده و بیشتر به حرف دیگران گوش میده، این دلیل نمیشه که من هم جایگاه پدری خودم رو کنار بذارم و وارد یک رفاقت بیحد و مرز بشم. اتفاقاً همین رابطه با دیگران میتونه تبدیل به یک فرصت تربیتی بشه. دقت کنید... فرصت تربیتی. اگر میخوای یک بابای موفق باشی، از همین ابتدا یاد بگیر که بحرانها، اگر درست دیده بشن، میتونن بهترین فرصتهای تربیتی باشن.
داستان شهردار و سنگ بزرگ؛ نگاهی که فرصتها را میبیند
اجازه بدید یک داستان براتون تعریف کنم.
روزی روزگاری، یک شهردار که خیلی دوست داشت شهرش روزبهروز زیباتر بشه، متوجه شد یک سنگ بزرگ از بالای کوه قل خورده و درست وسط یکی از پارکهای تازهساز شهر افتاده.
طبیعی بود که ناراحت بشه.
سریع به محل رفت تا از نزدیک وضعیت رو ببینه. یکی از دوستانش هم همراهش بود.
همین که چشمش به سنگ افتاد، گفت:
«این سنگ بزرگ رو هرچه زودتر از وسط پارک جمع کنید.»
اما دوستش گفت:
«آقای شهردار، میشه فقط یک هفته به من فرصت بدید؟»
شهردار تعجب کرد و گفت:
«الان به کارگرها میگم جمعش کنن. تو یک هفته میخوای چیکار کنی؟»
دوستش فقط یک جمله گفت:
«فقط یک هفته به من فرصت بدید.»
شهردار قبول کرد، اما گفت:
«مردم چی میگن؟»
دوستش جواب داد:
«اشکالی نداره. دور سنگ رو با داربست و گونی بپوشونید تا کسی نبینتش.»
یک هفته بعد...
به دستور شهردار، پارک برای یک هفته تعطیل شد.
دور تا دور سنگ رو با داربست و گونی پوشوندند و دوست شهردار مشغول کار شد.
بابای عزیز...
شاید باورتون نشه که بعد از یک هفته چه اتفاقی افتاد.
شهردار دوباره به پارک برگشت و دستور داد پوششها رو بردارن. حتی جرثقیل هم آماده بود تا اگر لازم شد، سنگ رو از پارک خارج کنه.
اما همین که گونیها کنار رفت...
همه با صحنهای شگفتانگیز روبهرو شدند. وسط پارک، یک مجسمه بسیار زیبا از یکی از اسطورههای آن شهر دیده میشد؛ مجسمهای که از دل همان سنگ بزرگ بیرون آمده بود.
تفاوت نگاهها
حالا یک سؤال...
به نظر شما چرا شهردار همان روز اول میخواست سنگ را از بین ببرد؟
چون فقط سنگ را میدید.
او نمیتوانست چیزی را که در دل آن سنگ پنهان شده بود، ببیند.
اما سؤال مهمتر این است:
چرا آن هنرمند، با اصرار از شهردار خواست که سنگ باقی بماند؟
چون او چیزی را میدید که دیگران نمیدیدند.
همان جمله معروف:
«من در خشت خام، چیزی میبینم که دیگران در آینه هم نمیبینند.»
پدرها باید مثل یک هنرمند نگاه کنند
بابای عزیز...
اگر امروز درگیر بعضی از بحرانهای ارتباطی پسرت هستی، باید یاد بگیری چیزی را ببینی که دیگران نمیبینند.
تو فقط یک پدر نیستی.
تو یک هنرمند تربیتی هستی.
تو یک معمار تربیت هستی.
قرار نیست فقط مشکلات را ببینی؛ قرار است فرصتهایی را ببینی که شاید حتی یک مشاور هم متوجه آنها نشود.
رفیقبازی، تهدید نیست؛ اگر درست هدایت شود
گاهی پدرها میگن:
«آقای نیرومند، پسرم خیلی رفیقبازه. چیکار کنم؟»
جواب من اینه:
از همان رفیقبازی، برای تربیتش استفاده کن.
آدم رفیقباز، اگر چند رفیق خوب و بااخلاق دوروبرش داشته باشه، میتونه به یکی از بهترین آدمهای روزگار تبدیل بشه.
رفیق خوب، آدم رو بالا میکشه.
همه ما نمونههاش رو دیدیم.
در دوران هشت سال دفاع مقدس، کم نبودند جوانهایی که شاید ظاهرشون اصلاً به جبهه رفتن نمیخورد، اما به خاطر یک رفیق خوب راهی جبهه شدند، شهید شدند و عاقبتبهخیر شدند.
گاهی یک رفیق، مسیر یک عمر زندگی انسان رو تغییر میده.
پس اگر از رفیقهای پسرت نگران هستی، به جای حذف کردن رفاقت، برای او رفیق خوب پیدا کن.
رفیق خوب؛ یک مسیر پنهان برای تربیت
بابایی که از این ناراحته که پسرش بیش از حد رفیق داره و حتی نسبت به حرف او حرفشنوی نداره، باید یک نکته مهم رو بدونه:
قرار نیست رفاقت رو از زندگی پسرت حذف کنی؛ باید کمک کنی رفاقت درست وارد زندگی او بشه.
برای همینه که ما بعضی وقتها به پدر و مادرها میگیم:
شما باید یک زمانی بگردید و یک خانواده مناسب پیدا کنید؛ خانوادهای که:
پسر همسن پسر شما داشته باشه.
خانوادهای بافرهنگ باشه.
پسر مؤدب و تربیتشدهای داشته باشه.
وقتی این ارتباط شکل بگیره، ناخودآگاه پسرتون با اون پسر در ارتباط قرار میگیره.
حالا اگر اون پسر اهل کتاب خوندن باشه، احتمال زیادی هست که پسرتون هم به کتاب علاقهمند بشه.
اگر اون پسر اهل نماز باشه، پسرتون هم کمکم با نماز ارتباط بیشتری پیدا میکنه. اگر پسرتون اهل هیئت رفتن نیست، اما دوستش اهل هیئت رفتنه، ممکنه فقط به خاطر علاقهای که به دوستش داره، همراه او بشه و یک تجربه جدید پیدا کنه.
چون انسان، مخصوصاً در سنین نوجوانی، از دوستان خودش خیلی تأثیر میپذیره.
در هر بحران، یک فرصت تربیتی وجود دارد
در دل هر بحرانی برای تربیت، یک فرصت وجود داره.
اما فقط پدرهایی که مسیر تربیت پدر و پسری رو جدی دنبال کردهاند، میتونن درست به اون موقعیت نگاه کنند.
آنها میتونن از یک بحران، یک فرصت بسازند. فرصتی که شاید بعضی از پدرهای دیگر وقتی میبینند، بگن:
«کاش زندگی پسر ما هم با یک همچین بحرانی روبهرو میشد تا ما هم میتوانستیم از این فرصت استفاده کنیم.»
شکستها؛ نقطه شروع تربیت
مثلاً پسری که با یک سرمایه اولیه وارد یک کار اقتصادی میشه و شکست میخوره...
خیلی از پدرها فقط شکست رو میبینند.
اما یک پدر آگاه، در همان لحظه یک فرصت تربیتی بزرگ میبینه.
همان لحظهای که پسر با سختی روبهرو شده، میتونه درباره مسئولیت، تلاش، صبر، دوباره بلند شدن و تجربه گرفتن یاد بگیره.
یک بحران واقعی، گاهی میتونه اندازه یک سال آموزش، به انسان درس بده.
مثال دیگر؛ ورزش و شکست
پسری که میره در یک تیم فوتبال ثبتنام میکنه.
زیر آفتاب تمرین میکنه.
در مسابقه شرکت میکنه.
اما شکست میخوره.
همون لحظه...
بله، دقیقاً همون لحظه یک فرصت تربیتی وجود داره.
فرصتی برای اینکه یاد بگیره:
شکست پایان راه نیست.
باید تلاش کرد.
باید اشتباهات رو شناخت.
باید دوباره ادامه داد.
حتی نمره کم هم میتواند فرصت باشد
بچهای که برای امتحان درس میخونه، اما نمره کمی میگیره.
بعد مورد سرزنش دیگران قرار میگیره و با ناراحتی برمیگرده خانه، پیش پدرش.
خیلیها فقط ناراحتی و شکست رو میبینند.
اما آنجا دقیقاً یک فرصت تربیتی شکل گرفته.
فرصتی که پدر میتونه کنار فرزندش قرار بگیره و به او یاد بده چطور با نتیجههای سخت زندگی روبهرو بشه.
نگاه استاد صفایی حائری به رشد انسان
یاد استاد صفایی حائری به خیر.
ایشان در کتاب «رشد» اشاره میکنند که انسان زمانی تصمیم میگیرد مهارتهای رزمی و دفاع شخصی یاد بگیرد که با یک نیاز واقعی روبهرو شده باشد.
مثلاً کسی که میخواهد وارد باشگاه رزمی شود، شاید در ابتدا فکر کند برای این است که اگر روزی در جامعه با مشکلی روبهرو شد، بتواند از خودش دفاع کند.
همین احساس نیاز، تبدیل به یک انگیزه برای رشد میشود.
حالا نگاه کنید...
چه بحرانی؟
چه فرصت تربیتی بزرگی!
گاهی همان چیزی که ما از آن فرار میکنیم، میتواند زمینه رشد فرزندمان باشد.
بحرانها؛ فرصتهایی برای ساختن آینده فرزند
بابای عزیز...
گاهی ما از بعضی اتفاقات زندگی فرزندمون ناراحت میشیم و فقط سختی اون موقعیت رو میبینیم.
اما یک پدر آگاه باید یاد بگیره که پشت هر اتفاق، دنبال فرصت تربیتی بگرده.
همون بحرانی که امروز باعث نگرانی ما شده، ممکنه فردا تبدیل به نقطهای بشه که شخصیت فرزندمون در اون ساخته میشه.
گاهی یک شکست، یک اشتباه، یک انتخاب نادرست یا یک تجربه سخت، میتونه فرصتی باشه برای اینکه فرزند ما چیزهایی یاد بگیره که در شرایط عادی شاید امکان یادگیریش وجود نداشته باشه.
تمرین امروز برای پدرها
راستی، یک تمرین خوب برای امروز انجام بدید.
از خودتون بپرسید:
امروز چه بحرانی رو در زندگی پسرتون میبینید؟
لازم نیست این بحران خیلی پیچیده باشه.
گاهی بحرانها خیلی ساده و پیشپاافتاده هستند.
ممکنه:
یک مشکل در رابطه با دوستانش باشه.
یک شکست کوچک باشه.
یک اشتباه در تصمیمگیری باشه.
یک کمکاری یا بینظمی باشه.
یک ناراحتی یا دلخوری باشه.
حالا سؤال مهمتر:
برای برطرف شدن این بحران و تبدیل کردنش به یک فرصت رشد، چه راهکاری دارید؟
کمی فکر کنید. شاید همین نگاه متفاوت شما، تبدیل به یک فرصت بزرگ برای تربیت پسرتون بشه.
شاید تجربهای که امروز شما از یک بحران به دست میآرید، فردا به کمک یک پدر دیگر بیاد.
پایان گفتوگوی امشب
امیدوارم صحبت امشبمون یک قصه برای بیدار شدن باشه، نه برای به خواب رفتن.
شبتون بخیر.