به نام خدا یکی بود یکی نبود
غیر از خدای مهربون هیچکی نبود
یه روزی الیاس و مامان باباش تصمیم می گیرن که برای تفریح برن پارک نزدیک خونه همین که وسایل رو جمع می کنن در خونه رو باز می کنن و می خوان برن.
الیاس به بابا می گه:
بابا ما که می خوایم بریم پارک توی این هوا تنیس نمی چسبه؟
بابا می گه:
چرا الیاس جونم می چسبه ولی تو که تنیس نداری.
الیاس گفت:
خب بابا ما هم تنیس بخریم دیگه.
بابا بهش گفتش:
که الیاس خب تنیس یه مقداری گرونه تو وسایل دیگه داری می تونی از اونا استفاده کنی می تونی از توپ خودت خیلی بیشتر از اینا لذت ببری ایشالله حالا یه روز هم تنیس می گیری ولی بابا شب خودتو به خاطر نداشتن تنیس خراب نکن.
وسایل رو جمع می کنن و بابا صندوق ماشین رو باز می کنه و تمام وسایل و گوشه گوشه صندوق می چینن در رو می بندن و پدر به سریع سوار ماشین می شن و می رن سمت پارک می رسن.
دم پارک یه جای پارک خوب ماشین رو نگه می دارن صندوق رو باز می کنن وسایل رو برمی دارن می بینه الیاس می بینه یه وقت باباش داره ماشین های تو خیابون رو نگاه می کنه ماشین خودشون یه پژو پارس سفید بوده بابا یه دونه آئودی مشکی می بینه رد می شه و می گه او چه ماشینیه ای خدا چی می شد یه دونه از این ماشین رو هم به ما می دادی یه لگد به چرخ ماشین می زنه و می گه این لگن هم حسابی ما رو خسته کرده.
با تمام داستان هایی که داره وسایل رو برمی دارن می رن توی پارک و الیاس سعی می کنه از توپی که داره لذت ببره بابا رو بازی می کنن و بعد از چند ساعت وقت گذرونی توی پارک که خیلی به الیاس خوش می گذره.
شب میان خونه آیفون رو به صدا در می آرن و مامان درو باز می کنن.
بعد از اینکه الیاس میاد تو خونه می پره تو بغل مامان جون و به مامان می گه مامان خیلی خوش گذشت جا حسابی خالی بودش.
گفت الحمدلله پسرم که به شما انقدر خوش گذشت.
وسایل ها رو جمع می کنن از توی ماشین در میارن و میاد
مسواک می زنه میره بخوابه مامانش می خواد در بزنه و بهش بگه شب بخیر می گه مامان می شه یه چیزی بهت بگم.
مامان می گه جونم پسرم چی می خوای بهم بگی؟
گفت می شه با هم یک مقدار خصوصی صحبت کنیم مامان در اتاق رو باز می کنه و می ره کنار تخت الیاس می شینه و پتو رو یه مقداری تا زیر صورت الیاس بالا می کشه جانم الیاس چیکار داری؟
مامان مامان بابا به من گفته که من باید از همین توپی که دارم لذت ببرم و حسرت نداشتن ت نیست باعث نشه توپ برای من بی خاصیت بشه اما خودش ماشین خوبی داره و وقتی تو خیابون می ره تمام نگاهش به ماشین های مردمه یه لگد هم تازه به ماشین زد گفت خدایا این چه لگنی به ما دادی.
من می بینم خودش از ماشین لذت نمی بره.
مامان حسابی اون شب با الیاس صحبت می کنه ولی بعدا مامان می ره به بابا می گه که نگاه کن علی آقا بچه تفاوت بین صحبت و عمل ما رو چقدر خوب می فهمه تو اگر می خوای به بچه مون بفهمونی که باید از وسایلی که داری لذت ببری اول از همه توی عمل خودت باید همین کار رو انجام بدی.
قصه امشبمون هم تموم شد اما درس قصه امشبمون چیه؟
باباها آفرین اگر می خواید چیزی به بچه ها یاد بدین در عملتون یاد بدید نه صحبت کردن بچه های ما اون چیزی که ما می گیم نمی شن اون چیزی که ما هستیم می شن
قصه ها رو برای خوب خوابیدن نشنویم برای بیدار شدن بشنویم